بى نشانى را خود من خواستم باور کنید
يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۳۷ ق.ظ
این پلاک و استخوان از من به صف جا مانده است / نقطه پرواز سرخى بود، آنجا مانده است
من خودم از شوق مى رفتم، تنم افتاده بود / در مقام وصل فهمیدم که سر جا مانده است
بى نشانى را خود من خواستم باور کنید / نام گمنامى اگر دیدید تنها مانده است
من رفیقى داشتم همسنگرم جانباز شد / دستهایش یادگارى پیش مولا مانده است
آن بسیجى هم که معبر را برایم باز کرد / دیدمش آن روز در تشییع بى پا مانده است
یادتان باشد سلاح و کوله و فانسقه ام / زیر نور ماه سرخ، از بهر فردا مانده است
پاسداریدش مبادا غفلتى خاکسترى / گیرد عزمى را که آن از راز زهرا مانده است
«شاعر ناشناس»
برای مطالعه «اشعار شهادت» لطفاً اینجا را کلیک کنید.
- ۹۶/۰۶/۰۵