(قسمت پنجم)
روز آخر که در جبهه بودیم، با ساک دستی از خانه گلی بیرون می آمدیم. به محض این که پایمان را از در بیرون گذاشتیم، در چند متریمان شعله هایی به صورت خطی راست و موازی با ما در جلوی چشمانمان (به همراه غرش انفجار) نمایان شد، به طوری که حرارت آن تن را می سوزاند. مسعود مرا به داخل کشاند. بعد از دقایقی که بیرون آمدیم زمین سوخته و شعله ها خاموش شده بودند...