شهدای بوشهر

Memories of Bushir Martyrs

شهدای بوشهر

Memories of Bushir Martyrs

شهدای بوشهر

سردار جنگهای نامنظم شهید علیرضا ماهینی

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات

۱۵۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

۰۵
شهریور


این پلاک و استخوان از من به صف جا مانده است / نقطه پرواز سرخى بود، آنجا مانده است

من خودم از شوق مى ‏رفتم، تنم افتاده بود / در مقام وصل فهمیدم که سر جا مانده است

بى نشانى را خود من خواستم باور کنید / نام گمنامى اگر دیدید تنها مانده است

من رفیقى داشتم همسنگرم جانباز شد / دستهایش یادگارى پیش مولا مانده است

آن بسیجى هم که معبر را برایم باز کرد / دیدمش آن روز در تشییع بى ‏پا مانده است

یادتان باشد سلاح و کوله و فانسقه ‏ام / زیر نور ماه سرخ، از بهر فردا مانده است

پاسداریدش مبادا غفلتى خاکسترى / گیرد عزمى را که آن از راز زهرا مانده است

«شاعر ناشناس»

 

برای مطالعه «اشعار شهادت» لطفاً اینجا را کلیک کنید.
  • آزاده بوشهری
۰۵
شهریور


مفهوم حجاب چیست و از نظر قرآن و حدیث، حجاب و پوشش اسلامی دارای چه ابعاد و اقسامی است؟

حجاب در لغت به معنای مانع، پرده و پوشش آمده است. استعمال این کلمه بیشتر به معنی پرده است. این کلمه از آن جهت مفهوم پوشش میدهد که پرده، وسیلهی پوشش است، ولی هر پوششی حجاب نیست، بلکه آن پوششی حجاب نامیده میشود که از طریق پشت پرده واقع شدن صورت گیرد.

  • آزاده بوشهری
۰۴
شهریور


شهید ابراهیم قهرمانی



برای مطالعه «وصیتنامه شهدا» لطفاً اینجا را کلیک کنید.

  • آزاده بوشهری
۰۴
شهریور



محمد 5‏ ساله بود که به اتفاق خانواده به بندر لنگه منتقل می شوند. تا مقطع راهنمایی پیشرفت ‏درسی بسیار خوبی داشته طوری که وقتی در کلاس اول راهنمایی درس ‏می خوانده، مدیر مدرسه پیشنهاد می دهد که سال دوم را جهشی بخواند و در کلاس سوم راهنمایی بنشیند. بعد هم مدرسه با آموزش و پرورش نامه نگاری می کند و با ‏موافقت آموزش و پرورش این موضوع عملی می شود. برای اینکه محمد بتواند به صورت جهشی کلاس سوم ‏بنشیند، به شهر برازجان نقل مکان می کنند.

‏کلاس اول دبیرستان را در مدرسه شریعتی می گذراند و شروع کلاس دوم دبیرستان او نیز با دوران انقلاب مصادف می شود. در آن سال محمد دو تا تجدید آورده بود. او برای گذراندن دوره آموزشی به نیشابور رفته بود و نتوانست بود خودش را به امتحانات برساند، به هر زحمتی بود آن سال را به شکل متفرقه گذراند. او کلاس سوم دبیرستان را نیز به همین شکل پشت سر گذاشت. در آن موقع عضو سپاه پاسداران شده بود و آغازی بود برای فعالیت هایش به طوری که درس را کنار می گذارد و کم کم برنامه رفتن به جبهه را مطرح می کند و پس از اینکه وارد عرصه نبرد با دشمنان بعثی می گردد، نهایتاً در نهم آذر ماه سال 1360 به همرزمان شهیدش می پیوندد. روحش شاد

 

برای مطالعه «زندگینامه شهدا» لطفاً اینجا را کلیک کنید.



  • آزاده بوشهری
۰۴
شهریور


خاطرات خلبانان دفاع مقدس

اوایل جنگ تا رسیدن نیروهای زمینی و انسجام آنها با عملیاتهای مختلف پروازی، پیشروی نیروهای عراق به ویژه یگانهای زرهی را کند کردیم.

یکی از این مأموریتها انهدام پلی برای قطع خطوط مواصلاتی دشمن بود. از آن‌ جا که ظاهراً نزد مسئولان انهدام پل از اهمیت خاصی برخوردار بود، قرار شد آن را بمباران لیزری کنیم. این شیوه معمولاً برای محلهایی که پدافند قابل توجه ندارند به کار می‌رود. اما ما مجبور بودیم دستور را اجرا کنیم.

یک فروند اف 4 دی به خلبانی ارسلان مرادی و کابین عقبش، مجید علیدادی، وظیفه‌ی لیز کردن را بر عهده داشتند. برای این کار باید در ارتفاع پنج هزار پا دور هدف گردش کرده و با نشانه ‌روی لیزری که کابین عقب انجام می‌داد، یک قیف مجازی لیزر می‌ساختند تا سایر هواپیماها بمبهایشان را در این قیف لیزری رها کنند. در این صورت بمبها دقیقاً به پل اصابت و آن را نابود می‌کرد.

با توجه به پدافند آماده و قوی دشمن، این هواپیما هدف قرار گرفته شد و خلبانان مجبور به ترک اضطراری آن شدند. صندلی علیدادی عمل کرد، اما مرادی که صندلی‌اش پرتاپ نشد، مجبور شد به عنوان اولین و آخرین خلبان شکاری فانتوم با باز کردن همه‌ی اتصالات خود از صندلی پران، به جز چتر نجات، از هواپیما بیرون بپرد. البته به شکلی معجزه ‌آسا به رغم صدماتی که متحمل شده بود از سانحه جان سالم به در برد.

راوی: «اصغر باقری»

 

برای مطالعه خاطرات «خلبانان» لطفاً اینجا را کلیک کنید.
  • آزاده بوشهری
۰۴
شهریور


ایثار تکیه داده به دوش عصایتان‏ / ایمان، شکوفه‏اى به لب باصفایتان‏

گلدان ولو شکسته، نشانى است از بهار / پیچیده عطرى از شهدا در صدایتان‏

چیزى زیاد نیست اگر آسمان عشق‏ / هر شب گل شهاب بریزد به پایتان‏

این لطف کوچکى است که هر روز صبح زود / خورشید ان یکاد بخواند برایتان‏

روز قیامت است و ابوالفضل آمده‏ است‏ / تا از شما سؤال کند ماجرایتان‏

جاى سؤال نیست که او خود حضور داشت‏ / درگیر و دار حادثه کربلایتان‏

مى‏ پرسد از شما که شما پاسخش دهید / تا بشنود شکوه بلند صدایتان‏

پاسخ نمى‏ دهید مبادا ریا شود / رازیست بین قلب شما با خدایتان‏

او با لبان تشنه‏ ى خود بوسه مى ‏زند / بر شانه‏ هاى زخمى بى ‏ادعایتان‏

«شاعر ناشناس»

 

برای مطالعه «اشعار شهادت» لطفاً اینجا را کلیک کنید.


  • آزاده بوشهری
۰۴
شهریور


خاطرات مقام معظم رهبری

یک وقتی با اعضای شورای مرکزی حزب رفته بودیم خدمتشان (حضرت امام)، یکی از برادران اظهار کرد یا در ضمن صحبتهایش بود که مثلاً طرح های تحمیل می‌شود به حزب، حملاتی می‌شود، کسانی حمله می‌کنند.

فرمودند که از این حملات همیشه به ما هم می‌شده و ما از این حملات سود می‌بردیم. می‌گفتند که من در سال 42، 43 برای شاه پیغام دادم که تو و دستگاه ساواکت که این قدر مرا می‌کوبید این به نفع من است. برای خاطر این ‌که مردم به اصالت و حقانیّت من اعتقاد پیدا می‌کنند، می‌فهمند که ما درست می‌گوئیم، اگر درست نمی‌گفتیم شما این قدر ما را نمی‌کوبیدید و به ما می‌گفتند که چون شما مورد حملات و هجوم و ضربات هستید پس راهتان، راه درستی است. حقانیّت خودتان را بفهمید و درک کنید و این یک واقعیت است.

سخنرانی با عنوان ضرورت و تداوم تشکیلات 1358/11/23
  • آزاده بوشهری
۰۳
شهریور


شهید حسن قنبرپور



برای مطالعه «وصیتنامه شهدا» لطفاً اینجا را کلیک کنید.



  • آزاده بوشهری
۰۳
شهریور


شهید رضاعلی (خداخواست) شکریان


خاطره ای از شهید رضاعلی (خداخواست) شکریان

خداخواست چهار بار به جبهه اعزام شد و هدفی جز رضایت الهی نداشت. او برای پیروزی لشکر اسلام و سرنگونی صدام و آمریکائی ها راهی جبهه نبرد شد و برای پیروزی اسلام و تداوم راه شهیدان، شجاعانه جنگید.

شب دوم فروردین بود که از شهادت خداخواست با خبر شدیم، آن شب برادرم نزد چند نفر از رزمندگانی که تازه از منطقه شوش برگشته بودند می رود و از احوال خداخواست می پرسد که آنها هم به ایشان خبر شهادت خداخواست را می دهند.

برادرم همان شب به منزل ما آمد و این خبر را به ما داد. من خدا را شکر کردم و گفتم: «این دو پسرم نیز باید در راه اسلام، راهی جبهه شوند و خودم را هم به جبهه ببرید تا برای رزمندگان غذا درست کنم و لباسهایشان را بشویم».

راوی: «مادر شهید رضاعلی (خداخواست) شکریان»

 

برای مطالعه «خاطرات مادران شهدا» لطفاً اینجا را کلیک کنید.



  • آزاده بوشهری
۰۳
شهریور


خاطرات پزشکان در دفاع مقدس

در میان پزشکان، انترن جوانی وجود داشت که فعالانه مشغول تلاش بود و از یک تخت به تخت دیگر می رفت. در لحظه ای دیدم که انترن جوان دلسوزانه مشغول معاینه رزمنده ای بود که ساعتی پیش به بیمارستان منتقل شده بود. رزمنده مرتباً می گفت: «موجی شده ام» و با هیجان خاصی حرف می زد و او با دقت و وسواس خاصی معاینه اش می کرد.

  • آزاده بوشهری